
نه انتخابی در کار بود و نه گریزی
دیوارها جلو نمی آمدند ،
اما هر روز اتاق کوچکتر میشد
تاریکی ، سواحل خاموشم را بلعید
و زمان بی هیچ پرسشی ردپایم را پاک کرد
و من در خودم زوال را به سکوتِ تاریک عادت دادم
روزها با شتابی کور میگذرند، بیآنکه حتی نگاهی به تو بیندازند.
تو اما همانجا ماندهای؛ نه ایستاده، نه نشسته، بلکه فرو رفته در خودت، مثل چیزی که فراموش شده اما هنوز دور انداخته نشده است.
زمان از کنارت عبور میکند، نه بهعنوان دشمن، بلکه مثل کارمندی که پروندهها را یکییکی میبندد و نام تو را عمداً نمیخواند.
درونت اتاقیست بیپنجره؛ نه تاریکی مطلق، نه روشنایی، فقط هوایی مانده که هر روز کمتر میشود.
فکر میکنی هنوز زندهای، چون نفس میکشی،
اما بیشتر شبیه کسی هستی که محکومیتش را نفهمیده و فقط اجرای حکم به تعویق افتاده است.
روزها میگذرند،
و تو نه تغییر میکنی،
نه فرو میریزی؛
فقط ادامه میدهی…
مثل خطایی که سیستم حاضر نیست اصلاحش کند.
حتی وقتی میام اینجا هم ترجیح میدم سکوت کنم ، این روزها پر هستم از سکوت ، هر جور صدایی برام کسالت بار و ازار دهنده است ، از ادم هایی هم که زیاد حرف می زنند خوشم نمیاد شدم همونی که مولانا میگه " سخن رنج، مگو، جز سخن گنج، مگو .... ور از این بیخبری، رنج مبر، هیچ مگو"سعی میکنم نه رنج ببرم نه حرفی بزنم یا شکایتی داشته باشم ،از اینکه کسی رو هم ببینم غیر از این باشه دلم میخواد بزنم تو دهنش ، بخصوص اونی که نخورده مسته ،یعنی مستم نیست ولی فکر میکنه مسته ، فکر میکنه باید خوشحال باشه و ادای آدم شادی رو در میاره ، لحظات رو اضطراب احاطه کرده ، زندگی مثل یه بمب ساعتیه که هر لحظه منتظری که 3 2 1 بووووووووم همه چی بره رو هوا ولی این اتفاق نمیفته منتها تو تعلیق رو حس میکنی ، به خودم نگاه می کنم انگار قرار نبوده که من باشم ولی هستم قرار نبوده به اینجا تعلق داشته باشم ولی فضایی رو اشغال کردم ،چقدر مضحک !مثبت باش ،مثبت فکر کن ، ورزش کن ، موزیک شاد گوش بده ، هر جا میری روانشناسی زرد فریاد میزنه ، کسی هم نمیتونه اینو بکنه تو کله اینا که زندگی کسشعرتر از اونیه که تو بخوای پیامبرگونه رفتار کنی ، شاید یه دلیلی که تا الان دوام اوردم اینه که نگاه کامویی به زندگی داشتم ،منظورم البر کامو هست ، پوچی پایان راه نیست ، آغاز است !یعنی همه چی چرته منتها تو باید توی این زندگی ت خ م ا ت ی ک دوام بیاری ، خواستم یه چیزی رو در مورد ایگو بگم ولی یه چی توی درونم میگه گیرمم که گفتی خب که چی . .

سالها پیش وقتی پر از شور و هیجان بودم روی تی وی سیاه و سفید من یک فیلم دیدم که تاثیر وحشتناک عمیقی روی من گذاشت بطوری که فکر می کردم من دور از جایی که بهش تعلق دارن مرده ام و روح سرگردانم تا به جایگاه خودش بر نگرده آرام نخواهد گرفت و هر روز حالم بدتر می شد ، نمیدونم چطور تونستم از اون بحران عبور کنم ، امروز با گذشت سالهای زیاد و تجربه های فراون تونستم اون فیلم رو دوباره ببینم البته پیدا کردن نام و عوامل فیلم چند سال هم طول کشید ولی بالاخره پیدا شد.
Mortinho por Chegar a Casa 1996
متون حافظ و مولوی و ... رو زیر و رو کنی توی کلمه "یار" و مترادف اون خلاصه میشه ،یعنی موضوع و محور اصلی کسی یا چیزی یا شئ
مترادف یار :جانانه، جانان، دلبر، دلداده، دلدار، محبوبه، محبوب، معشوق، نگار، ول، حبیب، خلیل، دوست، رفیق، صدیق، محب، صحابه، مصاحب، معاشر، همدم، همراه، هم صحبت، همنشین، پشتیبان، حامی، دستگیر، دستیار، دوستدار، طرفدار، کمک، مددکار، معاضد، معاون، معین، ناصر، نصیر، یاور، هم بازی، هم تیمی
به زندگی انسان ها که نگاه کنی درگیر پدر ، مادر ، معشوق ، دوست ، خدا و غیره هستند ، همیشه همه بدختی ها ، عقب موندگی ها غم و دردها یا بلعکس بازتابی از افراد مختلف زندگی مان است ، مثل یک چرخه بی پایان ، حتی وقتی با کسی ارتباط مستقیمی نداشته باشیم قطعا به طور غیر مستقیم ما با افراد در ذهنمون مرتبطیم
در روان شناسی ما مکتبی به اسم روان کاوی داریم که در این مکتب جریانی وجود داره به اسم روابط ابژه ای (موضوعی) «Object Relations» که میگه همه چیز یک فرد در روابط و تجارب اولیه اون شکل میگیره یا به عبارت درست تر پایه ریزی میشه در واقع قالب شخصیت هر فرد بر میگیرده به دوران کودکی اون فرد یعنی از بدو تولد تا حدود 3 سالگی هسته اصلی شگل گیری مخصوصا 6 ماه اول و بعد تا 18 ماهگی بیشترین اهمیت رو دارن و موضوع اون انسان کوچولو "ابژه" Object است پس ما از بدو تولدمون درگیر چیزی شبیه یار هستیم به اسم ابژه که در بزرگسالی اسم ها و القاب های مختلفی به خودش میگیره بنابراین کودک از بدو تولد تا وقتی که تبدیل به حافظ و مولوی و .. میشه درگیر موضوع شئ یا ابژه هست نمیخوام وارد مباحث جزیی تر و تخصصی تر بشم فقط میخوام بگم عامل رنج ها و تردید ها ، افسوس ها ، ناکامی ها و .... موضوع ابژه است که به ما شکل و فرم داده ، فرمی که امروز هستیم ، فرمی که میخوایم باشیم هر چند که در تضاد و تناقض باشند .
√ 150 روز نبودم الان که اینجام مثل این میمونه که سرم رو از زیر آب ببرون اورده باشم تا نفس بگیرم و دوباره برم زیر اب معلوم نیست زیر آب چه اتفاقی برام بیفته ، راستی حبیب یه آهنگ خونده به اسم محکوم آهنگ رو با متنش مرور کنید خیلی به پستی که نوشتم مربوطه!
هیچ دانشی در روی زمین قادر نخواهد بود مرا مطمئن سازد که این جهان از آن من است .
آلبر کامو: اسطوره سیزیف (دیوارهای پوچ)

در ازل بست دلم با سرِ زلفت پیوند
تا ابد سر نَکشَد، وز سرِ پیمان نرود
هر چه جز بارِ غمت بر دلِ مسکینِ من است
برود از دلِ من وز دلِ من آن نرود
#حافظ
1403/03/27
درون مایه و خمیر مایه و هسته اصلی شخصیت و ذهنیت ما توی 8 سال اول شکل میگیره بقیه اش نشخوار همون 8 سال اولیه است بقیه موارد رو هم بر اساس همون شکل و فرم به خودمون ضمیمه می کنیم ، زندگی ما بر اساس جبر پیش میره ما با نهایت آگاهی انتخاب میکنیم که شکل و فرم جبر چگونه باشه ، مثل کسی که خودکشی میکنه و انتخاب میکنه مرگش به چه شکلی باشه ، در واقع زندگی نوعی خودکشی تدریجیه که ما انتخاب میکنیم چجور بهمون بگذره ، به قول شوپنهاور زندگی یک مرگ به تعویق افتاده است .من مثل اون ادم هام که تحمل ایستادن توی صف رو نداره و عجله داره این انتظار مضحک و احمقانه زودتر تموم شه چون در هر صورت تموم میشه .
گــَندی که از کودکی بهت میزنن هیچ وقت درست نمیشه !
امروز رفتم مدرکم رو از دانشگاه گرفتم ، کارشناس آموزش بهم گفت رتبه اول استعدادهای درخشان دانشگاه شدی ، هیچ حسی نداشتم ،نه شوقی نه ذوقی نه رغبتی ،بی حس و خنثی ، مثل مگسی که روی دیوار ثابت یه جا خشکش زده به آدامسی که روی میز چسبیده بود خیره شده بودم و هیچ حرکتی نمی کردم بعدش که اومدم داخل ماشین نشستم اول آهنگ ضبط رو پلی کردم و ترانه سقف فرهاد شروع به خوندن کرد و من با صدای فرهاد غرق شدم توی افکار مالیخولیایی خودم و توی خودم هزار بار مُردم
کار من از خوشحال بودن و غمگین بودن گذشته ، نمیدونم واقعا شاید من یک بُعد دیگه از حالات رو میبینم که هر کسی نمیتونه ببینه ولی واقعا من حتی وقتی میبینم یه عده شادن و خوشحال دلم براشون میسوزه ، کلا دلم برای موجودات میسوزه ، برای تنهاییشون برای اینکه هر چقدرم که دورشون شلوغ تر باشه تنهاترن ، هیچ کسی نمیتونه اون چیزی رو که تو در درونت حس میکنی رو به همون شکل حس کنه اون درد رو لمس کنه اون ناخوشی رو بفهمه دلم برای بی دفاعی و بی پناهی درون انسان جماعت می سوزه حتی وقتی دستش در دست معشوقه به قول خلیل جبران همیشه باید آخر کار رو دید نه اون دل خوشی موقتی و مصنوعی رو ، ما محکوم شدیم به زندگی به این مرگ تدریجی به این زیستن فرسایشی
شبیه آدمی ام که توی اتوبان ماشین بهش زده و رو زمین افتاده و ماشین های دیگه دارن از روش رد میشن کسی میتونه یه اسمی برای این وضعیت پیدا کنه که حق مطلب رو ادا کنه؟
آدم های غمگین دردشون و آدم های مضطرب ترسشون از زندگی نزیستشونه ، انسان تنها موجودیه که برای زندگی سلیقه به خرج میده و ترجیح میده اغلب همه چه با سلیقه ای ناشی از سالهای اول شکل گیری شخصیتش رفتار کنه ، زندگی انسان بطور جزیی و کلی خلاصه میشه توی 8 سال اول زندگی کودک بقیه اش نشخوار همون 8 سال اوله ،کودکی به ما چطور گذشت؟ما چی دیدیدم؟چی شنیدیم؟چی حس و احساس کردیم؟با ما چطور رفتار شد؟ما چی یاد گرفتیم؟بحث های تخصصی روانشناختیش بماند ،ما فکر میکنیم حق انتخاب داریم ؟نه ما خیال باطل زیاد داریم ، حس سرکوب شده زیاد داریم.
رفتار انسان با دنیای پیرامونش اغلب بازتاب و انعکاسی از رفتارش با خودشه و این رفتار بازتابی از رفتاری است که در دوران کودکی تجربه کرده ، حداقل از دید روانشناسی ، از دید زیست شناسی و روانپزشکی و فیزیولوژکی و ژنتیکیش بماند که ما چقدر موجودات بدبخت و بینوایی هستیم ، بینواتر از میمون ها و شامپانزه ها
کاملا آرام ولی از هم گسیخته . . .
احتمال همیشه حقیقت نیست و حقیقت هم همیشه محتمل نخواهد بود.
زیگموند فروید
کتاب موسی و یکتا پرستی
همزیستی انگل وار یعنی تو من رو به ظاهر دوست داری ولی نه بخاطر اینکه من آدم دوستداشتنی هستم بلکه به این خاطر که من منافع و انگیزش و کمبودهات رو به صورت مستقیم یا غیر مستقیم برطرف و ارضا می کنم ، یعنی تو از من مثل یک انگل تغذیه میکنی، من یک فرد دوستداشتنی نیستم من فقط یک میزبانم .
ما تا وقتی برای بقیه آدم خوبی هستیم که براشون یه سودی داشته باشیم ، کافیه معترض بشیم ، کافیه خلاف میلشون رفتار یا حرفی ازمون سر بزنه از هر دشمنی ، دشمن تر از هر بدی بدتر و پلیدتر میشیم ،فلسفه نظر دیگران در مورد ما به این شکله برای همین یه عده تصمیم میگیرن برای دیگران خودشون رو به گند بکشن که مورد تایید و تشویق قرار بگیرن و پذیرفته بشن یه عده هم که نمیتونن تن به همچین فرومایگی بدن خودشون رو کنار میکشن و توی خلوت و انزوای خوشون گوشه گیر میشن .
انگار مرا سالهاست کسی همراه خودش به ناکجاآباد بُرده است !
معرفی کتاب
شبِ همه ما یکی بود
اما تاریکی هایمان فرق داشت
تورگوت اویار
1.تعهد اهل قلم (آلبر کامو)
2.اسطوره سیزیف (آلبر کامو)
3.فراسوی نیک و بد (نیچه)
4.روانشناسی ناهوشیار (کارل یونگ)
5.رواندرمانی در عمل (یونگ)
6.زندگی نزیسته ات را زندگی کن (رابرت الکس جانسون)
7.از وجود به موجود (ایمانوئل لویناس)
8.مرگ خوش (آلبر کامو)
9.فیلسوف ها و دیوانه ها (ریچارد اسکی/ینس فارکوهار ترجمه مجتبی پردل)
10.در باب حکمت زندگی (آرتور شوپنهاور)
11.دروغگوی روی مبل (اروین دی یالوم)
12.مقاومت،عصیان،مرگ (آلبر کامو)
13.شناخت طبیعت انسان (آلفرد آدلر)
14.گوشه نشینان آلتونا (ژان پل سارتر)
15.تئوری انتخاب (ویلیام گلاسر)
16.الفبای پدیدارشناسی (دن زهوی/مریم خدادی)
17.مغاک جنون (جرج اتود/پیوند جلالی آرش مهرکش)
18.رویاها،خاطرات و اندیشه ها (یونگ)
19.حسرت/در ستایش زندگی نازیسته (آدام فیلیپس ترجمه میثم سامان پور)
20.فروید در مقام فیلسوف (ریچارد بوتبی ترجمه سهیل سمی)
21.در باب طبیعت انسان (آرتور شوپنهاور)
22.فروید (جاناتان لیر ترجمه علیرضا طهماسب ، مجتبی جعفری)
23.در آمدی بر آراء ملانی کلاین (هانا سیگال ترجمه مهیار علینقی)
24.ملانی کلاین : ریشه ها ، اندیشه ها (باب هینشلوود و تماس فرچونا ترجمه مهیار علینقی)
25.سرمشق های بالینی ملانی کلاین و دانلد وینیکات - مقایسه ها و گفتگو ها (جان آبرام- ر.د. هینشلوود ترجمه مریم شفیع خانی)
26.درآمدی بر روابط موضوعی و روانشناسی خود (مایکل سنت کلر ترجمه علیر ضا طهماسب و حامد علی آقایی)
27.درآمدی نو بر روان کاوی - نظریه و درمان (آنتونی بیتمن جرمی هلمز)
28.ماتریس ذهن -روابط موضوعی و گفتگوی روان کاوانه (تامس آگدن)
29.گوش دادن روان کاوانه - روش ها ، محدودیت ها و ابداعات (سلمان اختر ترجمه سوسن حاجی زاده)
30.شرم (سلمان اختر)
31.جهان و تاملات فیلسوف (آرتور شوپنهاور)
32.جهان تفسیر شده (ارنستو اسپینلی)
33.مسئله مرگ و زندگی (اروین دی یالوم)
34.جهان همچون اراده و تصور (آرتور شوپنهاور)
35.فرهنگ و ارزش (ویتگنشتاین)
36.اگزیستانسیالیسم و اصالت بشر (ژان پل سارتر)
37.فلسفه اگزیستانسیالیسم (گابریل مارسل)
38.من و تو (مارتین بوبر)
39.کسوف خداوند (مارتین بوبر)
40.شجاعت بودن (پل تیلیش)
41.هستی (رولو می-ترجمه سپیده حبیب)
42.کشف هستی (رولو می محمد مهدی علی نیا)
43.عشق و اراده (رولو می ترجمه سپیده حبیب)
44.نیچه و فلسفه (ژیل دلوز)
45.پاسخ به ایوب (یونگ)
46.پژوهش های منطقی (ادموند هورسل ترجمه طالب جابری)
47.تیپ های روانشناختی (یونگ)
48. 24 جلد فروید
49. 12جلد دونالد وینیکات
50.فلسفه ترس (لارس اسوندسن - نشر گمان)
51.بار هستی (میلان کوندرا- پرویز همایون پور)
52.روانکاوی پس از فروید (فروید و پس از او )-(استفان میچل و مارگارت بلک)
گم شدم تو روزهای بی خاطره . . .
میدونی یکی از احمقانه ترین چیزا اینه که روی دوست داشتن یه آدم دیگه حساب کنی ، خیلی خنده آوره در واقع مضحک است،هیچ وقت هیچکسی تو را تا ابد دوست نخواهد داشت ،پیوندها روزی پاره خواهند شد ، تو از جدایی نمیشکنی بلکه از پارگی ساده ی پیوند خواهی مُرد . . .
تراژدی وقتی از حد بگذره آدم دیگه غصه نمیخوره ، گریه نمیکنه ، فقط میخنده ، من الان فقط می خندم
یه جایی خوندم بعضی رفتنا خداحافظی نداره
چیزی که خیلی آزار دهنده است برام مشکلات یا چالش های زندگیم نیستند بلکه زمانیه که وقتی در یک یا چند چالش همزمان گیر میفتم مجبور بشم برای اطرافیان یا افرادی که باهاشون در ارتباطم توضیح بدم که چرا توی خلوتم تا دسته فرو رفتم و نمیتونم مثل همیشه در دسترسشون باشم یا مثل همیشه عادی رفتار کنم ، حتی توضیح دادنشم برام زجرآوره ، تا جایی که تونستم تنها شدم ، تمام دوستان ، فامیل و آشنا رو از زندگیم حذف کردم و روابطم مثل سایر مردم نیست ولی باز هم چالش بزرگ برام اینه که توضیح بدم چرا نمیتونم مثل همیشه در دسترس باشم .حالا یه مرحله بالاتر از توضیح هم هست و اونم اینه که یکی از هیچیت خبر نداره و خیلی راحت هر جور که دلش بخواد قضاوتت کنه ، از اونجایی که قضاوت کردن راحت تره و نیاز به فکر کردن نداره بنابراین قضاوت میشی .
فقط آدمای جنسیت زده که در هویت جنسی خودشون سردرگمن مسائل رو با معیار زنونه ، مردونه پردازش می کنند.
ما انتخاب شدیم ولی معلوم نشد برای چی!
![]()
زمان هیچ وقت هیچی رو پاک نمیکنه بلکه آدم یا همون ایگو (من) اون چیزی که دوست نداره یا یاعث رنج و عذابمون میشه رو به مرور زمان سرکوب میکنه و سرکوب هاش رو میفرسته درون ناخوداگاه ، جایی که دسترسی بهشون تقریبا غیرممکن میشه و فقط توی خواب و رویا گاهی خودشون رو نشون میدن :)
م
ا
ئ
ی
د
ن
گ
ا
ر
و
اگه متوجه شدی چی نوشتم تو جهنم میبینمت دوست عزیز
سوال ؟
حق بجانب کسیت؟
مرتضی : یعنی کسی که همیشه حق را به خودش می دهد حتی اگر در اصل حق با او نباشد .
نمره مرتضی بیسته .
بعضی وقتا تمام حس مزخرفی که داری میتونه نتیجه رفتارهای خاله زنک خودت باشه فقط کافیه کمی فهم ، کمی شعور و اندکی با شخص شخیص خودت صادق باشی تا به این حقیقت پی ببری، بعضی وقتا بی کفایتی در این نیست که تو کاری از دستت برای خودت ساخته نیست بلکه در این میتونه باشه که توان کافی جهت روبرو شدن با خود واقعی و حقیرت نداری ، فقط یه حقیر که نمیتونه با حقارت درونی خودش روبرو شه و الا خیلی از افراد میتونند حقیر باشند و در کنار حقارتشون پست های کلیدی و جایگاه های مهم اجتماعی هم کسب کنند که در واقع آلفرد آدلر اون رو اصطلاحا "جبران" نام گذاری کرد .

فیلم خوب ببینیم از فیلم ساز پر آوازه سینما جان فورد ،« خوشه های خشم » محصول 1940 ، فیلمی که هنوز تازه است ، هنوز حرف برای گفتن دارد ، فیلمی که فقط فیلم نیست بلکه روایت یک زندگی است ،سرسختی یک زندگی در آستانه سقوط و فروپاشی در برابر ناملایمت هاست .اگر افتخار این رو پیدا کردید که این فیلم رو ببینید صددرصد چندین نقد هم در موردش ببینید و بخونید تا مفهوم فیلم و درون مایه اون رو بهتر درک و دریافت کنید .
برای کارهایی که باید انجام بدم نیاز به هدف یا انگیزه یا امید ندارم ، این چیزا برای ادمای بیچاره و درمونده است ، هر وقت یه ادم یاد بگیره توی اوج افسردگی هاش بدوه و اگه نتونه بدوه سینه خیز حرکت کنه هیچ وقت نیازه به امید یا انگیزه نداره
چقدر این عید کسل کننده و مزخرفه ، از اینکه نمیتونم مثل بقیه تظاهر به خوشحالی کنم و به خیلیا تبریک بگم پاسخگوی یسریا شدم که مثلا چرا تبریک نگفتم یا جواب تبریک ندادم یا اصلا چرا تلفنم خاموش کردم ، کاش لااقل میفهمیدن ، کاش اگه فهمش رو ندارن لااقل شعورش رو داشته باشند و بعدش طلبکار نشن چون واقعا حوصله هیچکی رو ندارم ،نه حوصله خودشون و نه حوصله ادا اصولشون و نه اون قیافه هاشون !
ترس رو اونقدر بزرگ نکن که جلوی پیشرفتت رو بگیره
وقتی یه فرد دچار افسردگی میشه در واقع فرصت این رو پیدا کرده که خودش رو به وضوح ببینه ، به عبارت دیگه اگه شخصیت و هویت درونی و حقیقی یک فرد رو خورشیدی تصور کنید که همیشه پشت ابر بوده ، افسردگی زمانیه که خورشید از پشت ابر بیرون میاد و میشه دیدش :)
+تا حالا از این زاویه به افسردگی نگاه نکردین نه ؟دلیلش واضحه چون غالبا از زاویه دید روانشناسی زرد به افسردگی نگاه میشه .
غم من این است که وقتی آنچه را که می نویسم تمام می کنم، فقط شروع کوچکی از چیزی است که می خواهم بگویم:(
حلول همه ماه ها با تو خوب است :(
یه روزایی رو هم میبینی که دغدغه ات اینه که ای کاش میشد برگردی به همین لحظه ای که الان در اون قرار داری ، لحظه ای که شاید در حال حاضر ازش راضی نیستی و دل خوشی ازش نداری ، لحظه ای که یه روز میشه همه خواستگاه از زندگی ، زندگی فقط یک لحظه است ، لحظه ای که در اون قرار داری ولی بی قراری ، زندگی لحظه ای از قرار بی قراری هاست ، زندگی متن پنهان نفهمیدن هاست .
کتاب
خویشتن از هم گسیخته : رونالد دیوید لینگ
انسان در جستجوی معنا : ویکتور فرانکل
خیره به خورشید نگریستن : اروین دی یالوم
سپیده دمان : نیچه
دجال : نیچه
خود و آنچه ازوست : ماکس اشتیرنر
من و مال خودم : ماکس اشتیرنر
هستی و زمان : مارتین هایدگر
انسان مسئله گون : گابریل مارسل
در باب حکمت زندگی : آرتور شوپنهاور
هنر زنده ماندن : آرتور شوپنهاور
ویتگنشتاین و روان درمانی : جان هیتون
درمان های اگزیستانسیال : میک کوپر
گوشه نشینان آلتونا : ژان پل سارتر
روان کاوی وجودی ژان پل سارتر
انسان در جستجوی خویشتن : رولو می
معنای اضطراب : رولو می
عشق و اراده : رولو می
شجاعت خلاقیت : رولو می
کشف وجود : رولو می
هستی : رولو می
روان شناسی وجودی : رولو می
کشف هستی : رولو می
آزادی و سرنوشت : رولو می
انسان در جستجوی روح خود : کارل گوستاو یونگ
تعهد اهل قلم : آلبر کامو
اسطوره سیزیف : آلبر کامو
دروغگویی روی مبل : اروین یالوم
کتاب سرخ : کارل گوستاو یونگ
هنرمند گرسنگی : فرانتس کافکا
همزاد : اتو رنک
نیچه و فلسفه : ژیل دلوز
یادداشت ها : آلبر کامو
خودشناسی به روش یونگ : مایکل دانیلز
رستاخیز : لئو تولستوی
پدر سرئگی: لئو تولستوی
جنگ و صلح : لئو تولستوی
پدیدارشناسی روح : هگل
دست های آلوده : ژان پل سارتر
گریز از آزادی : اریک فروم
این پیامک "تو معمولی نیستی" همراه اول چقدر وحشتناکه اولین بار که دیدمش نفسم بند اومد:))
هیچ فردی ،مطلقا هیچ فردی اونقدر برای من جذابیت نداره که بخوام در موردش کنجکاوی کنم یا بشناسمش به جز چند مورد استثنایی مثل افرادی که دارای بیماری ها و اختلالات سنگین روانی هستند .
دختره منو تو دانشگاه دیده عصرش پیام داده میگه نیمه گم شدمو دیدم بهش میگم چه خوب کیه؟ میگه خودت :)))) تو عمرم اینجور آمپاس نشده بودم ، بهش میگم میدونی من چند سالمه؟میگه سن مهم نیست چون فقط یه عدده .نمیدونستم چطور بهش بگم من اصلا از افراد سانتیمانتالیسم خوشم نمیاد و اصلا میونه خوبی باهاشون ندارم
یه روزی ، یه جایی ، یه زمانی یه نفر میاد که انگار زندگی از اون اومدن تازه میخواد شروع بشه ، یه روزی ، یه جایی ، یه زمانی اون یه نفر میره ، طوری که انگار اون رفتن پایان همه چیزه ، یه روزی یه نفر میاد که نباید هیچ وقت میومد . . .
رسیدم به نقطه ای که دیگه هیچ اعتراضی ندارم ، هیچ گلایه ای ندارم ،هیچ جنگ و جدال و کشمکشی ندارم ، هیچ درخواستی ندارم، هیچ توقع یا انتظاری ندارم ، حتی دیگه هیچ غمی هم ندارم ،نه اینکه ندارم بلکه دیگه مهم نیستند ،توی تاریکی ،گوشه اتاق ، خودمو قشنگ جمع میکنم و زانوهام بغل می کنم یه نخ سیگار از پاکت سیگارم در میارم و روشن میکنم و به نور پشت پنجره نگاه می کنم و دود سیگارم و فوت می کنم سمتش و به گذشته برمیگردم به روزایی که وسط ماجراهای زندگی تکه پاره میشدم و هیچ چیزی نبود که بهش چنگ بزنم ،به روزایی که وسط مرداب های زندگی غرق میشدم هیچکی نبود دستم رو بگیره . . . هی هی، یاد دیالوگ پاپلیون میفتم "آهای آهای حرومزاده های لعنتی من هنوزم زنده ام" زندگی سختی رو پشت سر گذاشتم ، هر کسی شاید روزای سختی رو گذرونده باشه ولی اینکه واقعا هر کسی واژه سخت رو چطور تعریف میکنه جای بحث داره ، چش ناله نیستن ، تنها جایی که میتونم درد دل کنم همین پیج مجازیه به هر حال هر کسی باید یه پناهگاهی داشته باشه ، اینجا پناهگاه زندگی پارادوکسی کال منه .
سر کلاس آسیب شناسی روانی استاد میخواست دانشجوها رو ارزیابی کنه بنابراین با یک شگرد شروع کرد به بیان علائم افسردگی بعدش پرسید شخصی که این علائم رو داشته باشه چه نوع اختلالی داره ؟ اکثرا گفتن افسردگی ،یه نگاهی به کلاس انداختم دیدم کسی دیگه نمونده که بخواد نظرش رو بگه دستم رو بالا بردم و استاد بهم اجازه حرف زدن داد در پاسخ گفتم استاد هر کسی هر علائم از هر نوع اختلال روانی داره نمیشه به اون شخص اون اختلال رو نسبت داد ، کار روانشناس نباید بر اساس تشخیص های زود هنگام باشه و اگر سریعا اختلالی رو به مراجعه کننده بزنه اصطلاحا داره برچسب میزنه و برچسب زنی اصطلاحیه که هر متخصص باید حواسش به اون باشه مگر اینکه اون شخص علائم رو به صورت پایدار و دائمی داشته باشه بهم گفت تو این درسو خوندی ؟ بهش گفتم نه فقط این درس بلکه کل کتابش رو خوندم بهم گفت آفرین تو آینده درخشانی داری ، یه لحظه تو دلم خندیدم و گفتم کاش میدونستی که من بی تفاوت ترین موجود دنیام و تنها چیزی که میخوام تحمل کردن گذر زمانه نه هیچ چیز دیگه .
بعد از کلاس میبینم چند نفری پیام میدن و میگن چه زرنگی ، میشه بگی چطوری درس میخونی :))روش درس خوندت چطوریه؟یه خورده هم که بهشون احترام میذاری سریعا میخوان روت کانکت بشن،چقدر بدم میاد گاهی وقتا دلم میخواد بهشون بگم من زرنگ نیستم بلکه شما خیلی تنبلین ،زرنگ آقای زیگموند فروید بود ، تئودور فخنر بود ، اریک اریکسون بود ، بی اف اسکینر بود ، ویکتور فرانکل بود که از 120 دانشگاه جهانی دکترای افتخار گرفت ، من که یه دانشجوی معمولی هستم.
با یه مشت بچه پر از کمبود هم دوره و همکلاس شدم ، واقعا تحملشون برام سخته ، از اونجایی که توی این چند ترم کلاس هامون مجازی و بصورت استانی بود از هر دانشگاهی یه عده منو میشناسن ، یه رفتارهایی میبینم چندشم میشه یعنی نبوده یه دختری پیام بده و بعدش نگه میشه عکست رو ببینم؟میشه ترم بعدی بیایی دانشگاه ما تا ببینمت یا ببینیمت؟احمق های کوچولو واقعا دنبال چی میگردین؟قیافه ت خ م ا ت ی ک ی کم به چه درد شما میخوره؟به خودم نگاه میکنم شب باید نصف پاکت سیگار دود کنم تا بلکه بتونم احساسات و افکار افسار گسیخته ام رو خفه کنم بلکه بتونم بخوابم ، به این فکر میکنم من چقدر تنهام و هیچ میلی به هیچ اجتماع و جمعی ندارم یک ادم کاملا منزوی و گوشه گیر در دنیای درونی و سرخورده خودش زندگی میکنه و دلش به حال خودش میسوزه اونوقت یه مشت بچه پر از کمبود و عقده میخوان اینجانب رو با ظاهرم بسنجن و ببینند شبیه تصاویر خودساخته ذهنیشون هستم یا نه،شبیه ایده آل هاشون هستم یا نه ، حتی از اساتید اجازه گرفتم که هیچ کلاسی رو شرکت نکنم و کاملا بصورت خودخوان درس ها رو پیش ببرم ، چون تحمل همچین بچه هایی توی محدوده ام واقعا برام سخته و غیرقابل تحمله .
افسردگی چیز بدی نیست ، در واقع زمانی که یه آدم دچار افسردگی واقعی شده باشه یه چیزی از درون بهش میگه "فاک یو" در واقع افسردگی یک فرصت جهت دیدن خود به معنای واقعی کلمه است ، همان گونه که هستیم ، به گفته فروید افسردگی غم و اندوه نیست بلکه خشم است ، خشمی که ادم از خودش داره ، در واقع میشه گفت سوپاپ اطمینانی که ادم به این نتیجه برسه که باید خودش رو ریکاوری کنه ، یا سکوی پرتاب که ادم رو میتونه وارد مرحله بالاتری از رشد و بلوغ فکری ببره ، مسئله مهم اینه که فرد در اون دوره دشوار با خودش میخواد چطور رفتار کنه .
به قول صادق هدایت یه وقتایی بود خواستم تو کیف های دیگران شریک بشم و منم مثل اونا باشم دیدم خودمو مسخره کردم !
من جز اون دسته ادم ها هستم که دربهترین حالت و شرایط زندگیم ، بین 50 تا 60 سال بدون هیچ درنگ و تشکیکی خودکشی می کنم، مسئله مهم چگونگی اش هست نه چرایی اش!
همیشه ارزشمندترین و با معناترین حرفای درونیت خرج سکوت میشن مثل همون شعر مولانا که میگه:
قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد
در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو
گفتم ای دل چه مهست این دل اشارت میکرد
که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو
گفتم این روی فرشتهست عجب یا بشر است
گفت این غیر فرشتهست و بشر هیچ مگو
گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد
گفت میباش چنین زیر و زبر هیچ مگو
ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال
خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو
و مولانا هم ادم رو تشویق میکنه که هیچ وقت به زبان نیاره و یه بار هم یکی مثل حسین منصور حلاج وقتی به زبان اورد اون رو متهم به کفر گویی کردن و تکه تکه اش کردن و بعدش آتیشش زدن چون وقتی که یه چیزی رو تو میگی ادم ها اون برداشتی رو غالبا می کنند که خودشون میخوان یا خودشون فکر می کنند و به این فکر نمی کنند که تو حرف حسابت به طور کلی و جزئی چی بوده
زمانی که من عاقل شدم ، پسر خوب مامان شدم تقریبا همه چیز از بین رفته بود.من رو از چی میخواید بترسونید ؟ از پیامدهای دیوانگی؟
در روانشناسی،ما چیزی با عنوان بی شخصیت نداریم ، همینطور در جامعه شناسی ما چیزی با عنوان بی فرهنگ نداریم !در واقع کسانی که از این اصطلاحات استفاده می کنند درک و فهم درستی از اصطلاح شخصیت و فرهنگ ندارند ، ضمن اینکه تعریف شخصیت و فرهنگ از نظر علمی با اون چیزی که عموم مردم فکر می کنند فرسنگ ها فاصله دارد .
یه شیر نگران عقاید یه مشت الاغ در مورد خودش نیست
هر ادمی توی زندگی نزیسته اش خلاصه میشه ، توی سرکوب ها، آمال و آرزوهاش ، توی اون چیزی که حتی اگه خودش هم بخواد فکر کنه نمیتونه ببینه چه برسه تو که روبرو و بیرونش هستی .
بطور کلی و جزئی میخوام بگم ما در دنیایی هستیم که ملیون ها ادم وجود داره که حتی خودشون هم نمی دونند کی هستند و چی میخوان !و فقط کورکورانه از جامعه اطرافشون پیروی و تقلید می کنند .(ناهوشیاری جمعی)
من آدم معاشرتی نیستم همیشه و توی همه پست هام هم گفتم ، یکی از دلایل اصلیش هم همین قضیه است ، همیشه امتحان کردم هر وقت با هر ادمی معاشرت کردم که فهمش از خودش کم بوده به مشکل برخوردم و احساس کردم خودمو مسخره کردم که تصمیم گرفتم ارتباطی داشته باشم ولی هر وقت با ادم روشن ضمیری هم برخوردم دچار هیجان شدم و این امیدبخشه.
+ ما همواره با افرادی روبرو هستیم که فهمشون کم ولی دهنی گشاد و پرحرف دارن و این موجب درد و ناراحتی میشه ، شاید خودتون هم نمونه اش رو زیاد تجربه کردید.
Das Glück begreifen, daß der Boden, auf dem du stehst, nicht größer sein kann, als die zwei Füße ihn bedecken."
- 24, S. 229
#Franz Kafka
اولین جمله دخترا وقتی میشنون دانشگاه حضوری شده:
وای مامان حالا من چی بپوشم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چشمانت ارتش پوتین بود و دل من اوکراین بی دفاع
مهم نیست تو چقدر تلاش می کنی مهم اینه تو چطور تلاش می کنی
رابطه مثل یه جاده دو طرفه است خیلی باید احمق و کودن باشی که انتظار داشته باشی طرف مقابلت باید مطابق میل و خواسته تو پیش بره .غالبا این رفتار خودت هست که تعیین میکنه طرف مقابلت چطور باهات رفتار کنه و اصلا ذره ای اهمیت نداره تو چه توقعی داری .
یک چیزی که خیلی خوب برای من جا افتاده اینه که ما توی دنیا داد و ستدها زندگی می کنیم ،اکثر مردم حتی عشقشون هم با شرط هست ، در عوض دوست داشتن طرف مقابلشون ، دوست داشته شدن می خوان ، در عوض مهر و محبت که می کنند ، مهر و محبت میخوان و اگر چیزی غیر از این باشه احساسی که دارند اینه که نابهنجاری و اختلالی وجود داره ، ما به قوانین احترام میذاریم ، مثلا پشت چراغ قرمز میمونیم ، سعی می کنیم حق و نوبت کسی رو ضایع نکینم ، در ازای زحمتی که میکشیم دستمزد میخواییم نه چیزی بیشتر یا کمتر نه بخاطر اینکه ما خیلی به قوانین علاقه مند هستیم به این دلیل که ما شرطی شدیم و میدونیم که تخطی از قوانین پیامدهای ناخوشایندی برای ما داره ، مثلا ما از چراغ قرمز به این دلیل عبور نمیکنیم چون میدونیم عبور از اون جریمه مادی و قانونی برای ما داره و یا مورد سرزنش قرار می گیریم که در روانشناسی به عنوان "شرطی سازی عامل "ما اون رو میشناسیم به طور ساده کار درست پاداش داره و کار غلط و اشتباه تنبیه ، حیوانات از جمله سگ ها و حیوانات نمایشی سیرک رو با همین روش پرورش میدن و اون ها یاد میگیرند در چه شرایطی بهتره چه رفتاری داشته باشند . یادگیری مبحث مهمی در روانشناسیه .
بنابراین مهم نیست ما چی میخواییم و چه انتظار و توقعی از دنیای پیرامونمون داریم بلکه چیزی که اهمیت داره اینه که ما تا یاد نگیریم در چه شرایطی چه رفتاری رو اتخاذ کنیم مجبور و ناگریزیم همیشه طعم شکست ، ناکامی ، ناراحتی ، فقدان ، بیهودگی و پوچی و ... را با نادانی هامون پرداخت کنیم و بابند بند وجودمون بچشیم.
ما نه به پدرمان رفته ایم نه به مادرمان !
ما بِگا رفته ایم
کجای دنیا دیدی یه درسی رو 20 بگیری و استاد زورش بیاد از اینکه تو نمره کامل گرفتی و نمره دلخواه خودش رو برات رد کنه؟ بهش میگم استاد من 20 گرفتم چرا نمرمو کم کردی ؟ میگه تقلب کردی بهش میگم بابا اونی که تقلب کرده 7 گرفته اکثرا اونایی هم که قبول شدن با 12-13 پاس شدن من رو با اونی که 7 گرفته در یک سطح میبینی ؟ میگه دلم میخواد نمرتو کم کنم اعتراض کنی هم بهت صفر میدم حالا تصور کن این استاد فلسفه است که استدلال و منطق و ... رو تدریس میکنه این منطقش هست وای به حال بقیه :| این ترم کلا ترم ب گ ا ی ی بود ، خیلی از بچه ها با وجود تقلب های گروهی بعضی از درس ها رو افتادن :)) حالا فکرشو کن استاد چه سوالاتی طرح کرده که طرف از روی جزوه و کتاب نتونسته پاسخ صحیح رو تشخیص بده :))) .
مفهوم صداقت فراتر از اون چیزیه که اغلب افراد در مورد خود یا رفتار یا گفتارشون میدونند ، به زبان همه می پذیرند مشکل دارند ولی از درون در حال کشمکش و مقاومت هستند و سعی میکنند حقیقت وجودشون رو توجیه و تحریف کنند ، اغلب افراد صداقت رو با راستگویی اشتباه می گیرند ، یک ادم ناصادق بیش از همه در حال فریب دادن ، توجیه کردن واقعیت درون خودشه و سعی می کند واقعیتی که فکر میکنه باید باشه رو به خود و دیگران تحمیل میکنه نه واقعیتی که واقعا هست و از اعتراف به آنچه که واقعا هست وحشت داره .
به عبارت ساده تر صداقت یعنی پذیرش و اعتراف به اون چیزی که در درونمون هست و ما از روبرو شدن باهاش وحشت داریم و همیشه سعی می کنیم به بهترین یا بدترین شکل ممکن اون رو نفی یا سرکوب کنیم و روی اون سرپوش بذاریم .
خسته ام
داشتم کم کم به دردهای کهنه عادت می کردم و همواره به این فکر می کردم که دیگر هیچ دردی نیست که تجربه نکرده باشم ، هیچ بحران و چالشی نیست که با آن روبرو نشده باشم داشتم با خودم و به دردهایم به هارمونی میرسیدم تا اینکه فرم و شکل جدیدی از تنهایی رو به شکل غیرمنتظره ای تجربه کردم ، اینکه همه کنارت هستند و فقط تماشگرند ،تو هیچ تقاضایی نمیتونی داشته باشی ، هیچ درخواستی نمیتونی بکنی ، انگار که یه باری روی دوشته ولی هیچ کس حاضر نیست قدمی به سمت تو برداره و تو بین همه آشناها یک بیگانه و غریبه ای که فقط خودتو داری مثل وقتی که یه نفر میمیره و دوستان و آشنایانش تنها کاری که در حقش میکنند اینه که اون ادم رو چالش کنند و خاک بریزن روش و ولش کنند به امون خدا ، بعضی وقتا ادم زنده زنده ، زنده بگور میشه در عین اینکه زنده است ولی هیچ کاری ازش ساخته نیست و بقیه هم فقط یه مشت تماشگر حرومزاده هستند که تنها کاری که میکنند اینه که فقط به دردت نگاه کنند .
من خیلی وقته عشق و دوست داشتن و صمیمت رو توی درون خودم خفه می کنم نه به این خاطر که این ویژگی ها رو ضعف میدونم ، بلکه به قول دیالوگ دانیل دی-لوئیس در فیلم There Will Be Blood " هر چی به آدم ها نگاه می کنم چیزی برای دوست داشتن در اون ها نمیبینم " حتی به اصطلاح عزیزانی که با اون ها زندگی میکنم و در کنارم هستند فرانتس کافکا میگه باید از خودم مواظبت کنم چون من فقط خودم را دارم و من این جمله رو با تمام وجودم توی این مدت تجربه کردم .
دوست و فامیل و آشنا و ... که جای خود حتی پدر و مادر آدم هم توی زندگی ما هیچ کاره هستند و احمقانه ترین کاری که یه ادم میتونه بکنه که روی یه ادم دیگه سرمایه گذاری کنه به استثنای یک مورد آرمانی، حالا این سرمایه گذاری میتونه مادی یا معنوی باشه فرقی نمیکنه.
+این ترم 24 واحد برداشتم رسما به گا رفتم :(
عزیزانی که کامنت گذاشتند ازتون تشکر می کنم شرمنده فعلا نمی تونم بیام پاسختون بدم در اولین فرصت برای عرض و ادب خدمتتون می رسم مواظب خودتون باشید چون شما هم به شکل غم انگیزی فقط خودتون رو دارید :)
گاهی وقتا دلم میخواد جوری ناپدید بشم که خودم هم متوجه نشم که یه زمانی وجود خارجی و فیزیکی داشتم!
هانس سلیه میگه « مرگ آزادی کامل از فشار روانی است »
اینکه همه استرس و اضطراب یا فشار روانی رو روزانه تجربه می کنند چیزی کاملا شایع است ولی اینکه حجم فشار و استرس و اضطراب هر ادمی چقدر می تونه باشه جای بحث داره ، گاهی وقتا احساس می کنم قلبم می خواد از جا کنده بشه . . . خیلی از افرادی که خودکشی می کنند فشاری رو تجربه می کنند که احساس می کنند خارج از کنترل و توانایی اونهاست . . .
یکی از وحشتناک ترین چیزهایی که آدم می تونه تجربه کنه احساس تعلیق و معلق بودنه ، مخصوصا اگه موضوع خیلی حیاتی باشه ، منتظری هر لحظه زندگیت از هم بپاشه و نابود بشی ، منتظر اینی که عزیزترین شخص زندگیت رو از دست بدی ، منتظر اینی که کسی که تا دیروز تنها پناهگاهت بود امروز رهات کنه ، منتظر اینی که عجیب ترین و هولناکترین بلاها به سرت بیاد ،زمان ، احساس و افکار یک مثلث رو تشکیل میدن ، مثلث مرگ ، نه میمیری نه کاملا زنده ای . . .
کلمات نمیتونند اون چیزی که من در مورد خودم حس و احساس می کنم رو شرح بدن ، کلمات فقط می تونند خصوصیات و ویژگی های مشترک من رو با سایر هم نوعانم رو شرح بدن ،بعضی وقت ها که به مادرم نگاه می کنم احساس می کنم که من رو با ترکیبی از تمام ناخوشی های روانی و هورمونی اش خلق کرده و با به دنیا اوردن من ، از شر ناخوشی های درونیش خلاص شده و به یک آزادی پایدار رسیده! من علیرغم تمام خودپرستی ها ، خودشیفتگی ها ، خودخواهی و خودمحوری هام از خودم با تمام وجود ، بیزارم ، بیزار نه به معنای متنفر بودن ، بلکه به معنای سیر و لبریز بودن ، بطوری که احساس می کنم قسمت خودآگاهم میخواد از حقلم بیرون بزنه !برعکس سایر مردم که با ناخوداگاهشون روزشون رو به سلامت به شب میرسونن و شب هم راحت میگیرن می خوابن.
پ.ن:میدونید کجا خندم میگیره؟اونجا که بعضی از این بچه دبستانی یا دبیرستانی که سنشون اندازه آرشیو وبلاگمم نیست برام در کامنت ها نسخه علاج می پیچن :)) خیلی باحالن :دی تو دلم میگم عمو تو مشقاتو نوشتی ؟ مامانت بهت اجازه داده بیایی وب گردی یا دزدکی اومدی :)))
البته تو دنیای واقعی هم همینطوره ، مثلا بعضی از دوستان یا اشنایان وقتی باهام روبرو میشن بدون اینکه من حرفی از خودم زده باشم بقول صادق هدایت سعی می کنند من رو به فراخور زندگی خودشون در بیارن ، که البته من میگم زندگی احمقانه خودشون .
+ زندگی هر موجود زنده ای مثل اثر انگشت ، کاملا منحصربفرد است ،شخصیت و ماهیت وجودی هر موجود زنده ای هم به همین شکله بنابراین قرار نیست زندگی و رفتار کسی شبیه دیگری باشه ، تنها وجه مشترکی که میتونیم همگی ازش پیروی کنیم ، قوانینی هستند که باعث میشن ما بتونیم در کنار هم علیرغم تمام تفاوت هامون باهم کنار بیاییم و به یک تفاهم جمعی برسیم مثلا توی زندگی همدیگه دخالت نکنیم و به هم درس اخلاق ندیم و تواقع نداشته باشیم که دیگران از معیارهای فردی و شخصی ما پیروی کنند ، عقاید و آرمان های شخصیمون رو به دیگران تحمیل نکنیم ، تا وقتی که کسی از ما درخواست کمک نکرده خودمون رو سراسیمه وسط زندگیش نندازیم .
میخواستم به حقیقت برسم میخواستم از این جهان سراسر دروغ بیرون بزنم جهانی که در آن حقیقت را از زبان هیجکس نمیتوان شنید.. تنهایی من از دیگران نبود، از خودم بود.
#کافکا
زندگی برای کسانی که فکر میکنند یک کمدی
و برای کسانی که احساس میکنند یک تراژدی است.
#هورا_والپول
چند وقتیه که به شدت احساس اشباع شدگی می کنم ، نه اینکه در این چند وقت اخیر این احساس به من دست داده بلکه این احساس سالهاست همراهمه منتهاش در این چند وقت به اوج خودش رسیده و من در این مرحله میل به خودکشی دارم و از اینکه از مردن ترس ندارم گاهی دچار هیجان میشم چون حس میکنم مردن باید خیلی باشکوه باشه ، احتمالا چیزی شبیه سرخوشی و شیدایی یا پرواز کردن .
بدتر از این احساس میدونید چیه؟اینه که هر وقت اتفاقی یکی از دوستانم رو تو خیابون می بینم دنبال ارزش های مزخرف خودش توی زندگی مزخرف من میگرده ،کلا از اینکه کسی میپرسه چخبر چیکار می کنی دلم میخواد بهش بگم بتوچه مربوطه من چیکار می کنم ،یا وقتی یه نفر میپرسه حالت چطوره گاهی در جواب میگم واقعا چه اهمیتی داره حال من چطوره ؟
بخاطر همینه که دلم می خواد برم یه جای غریب زندگی کنم که هیچ دوست و آشنایی نداشته باشم و دور از دوست و آشنا با خیال راحت از خونه برم بیرون ، و در خلوت خودم آروم تر بمیرم .
توی مباحث روانشناسی یه مبحث هست به اسم« ناهوشیاری جمعی » که فرد به نوعی الگوهای رفتاری و فرهنگی و ...خانواده و جامعه رو برای خودش اتخاذ می کنه یا به عبارت ساده تر کودک ناخوداگاه شروع به تقلید کردن از دنیای پیرامونش میکنه و سعی میکنه شبیه دنیای پیرامونش بشه ، و عموما امیال و نیازهای اولیه خودش رو در ناخودگاه دفن میکنه ، پسرها از سه سالگی و دخترها هم توی همون سن وقتی با عقده هاشون روبرو میشن شبیه والدینشون میشن بعد که بزرگتر میشن شبیه جامعه اطرافشون میشن و تعداد معدودی در بزرگسالی به یه استقلال میرسن ، یعنی فکر و اندیشه و شخصیت حقیقی خودشون رو می تونند داشته باشند و تمام اون چیزی که از دنیای پیرامونشون در اونا ریخته شده بالا میارن و استفراغش می کنند .
بنابراین اینجا ما با دو دوسته افراد روبرو هستیم ، افرادی که دنباله روی دنیای پیرامونشون هستند و افرادی که فکر و اندیشه و شخصیت و عقاید و ارزش های منحصربفرد خودشون رو دارند البته نه کامل چون غل و زنجیری که دنیا به گردن بچه میپیچه رهایی ازش به سادگی و یکباره نیست و نیاز به زمان داره و متناسب با تلاش آگاهانه فرد در یک فرایند اتفاق میفته .
کتاب اثر سایه دبی فورد میتونه راهنمای خوبی باشه برای کسی که می خواد از این غل و زنجیر رها بشه ، بعضی وقتا در تخیلاتم فکر می کنم کاش می شد محتوای این کتاب رو در یک سرنگ ریخت و به همه افراد تزریقش کرد ، چون فکر می کنم بیشترین رنجی که من میبرم از همین رفتارها و رابطه های قلابی و تقلیدی هست که سراسر پوچ و دروغین هستند و خالی از محتواست .
چرا هیچ وقت همجنسگراها عاشق جنس مخالفشون نمیشن ؟
من بشدت منزوی ، گوشه گیر بدون روابط اجتماعی مستمر و پایدار و غالبا در تنهایی و در عمق دنیای درونی خودم به سر میبرم ،جایی که مردگان خوابند و زندگان ساکت، به قول کافکا این رو از بدبختی خودم نمی دونم بلکه پرتویی از مقصد خودم است، خودم خواستم که اینجور فراموش شوم ، یا به قول بوکوفسکی هر چه فاصله ام با ادم ها بیشتر باشد حالم بهتر است و یا بقول صادق هدایت "یه وقت بود دﺍخل ﺍونا شدم، خوﺍسم تقلید سایرین رو دربیارم، دیدم خودمو مسخره کردهام هر چیرو که لذت تصور میکنن همهرو ﺍمتحان کردم، دیدم کیفهای دیگرون بدرد من نمیخوره.حس میکردم که همیشه و در هرجا خارجی هستم، هیچ رﺍبطهای با سایر مردم ندﺍشتم. من نمیتونسم خودمو به فرﺍخور زندگی سایرین در بیارم."
به هر کسی نزدیک میشی شروع میکنه تو رو با معیارها و خط کش های اندازه گیری خودش اندازه گرفتن ، اغلب مردم برای ناخوشی های درونیشون دنبال یک محرک و عامل بیرونی هستند ،گاهی تو رو دوست دارند چون فکر می کنند شبیه تصاویر ذهنیشون هستی و گاهی از تو متنفر میشن چون تصاویر ذهنیشون رو پس میزنی یا ناخواسته به هم می ریزی.
بی تعارف ، خیلی از افراد یا انگل هستند یا میزبان ، و ادمی که تنهایی آگاهانه ای توام با درد بی دریغ و بی تردید و بی افسوس بر می گزیند نه میخواهد انگل باشد نه میزبان و سعی می کند از این همزیستی (اجتماعی انگلی) که نتیجتا پایدار هم نیست فاصله بگیرد .
من خیلی از روابط به اصطلاح عاشقانه دیدم که عجیب شبیه زالوها بوده (عشق زالویی) ، زالوهایی که بهم چسبیدن و خون همدیگه رو میمکن و وقتی چیزی برای خوردن باقی نمانده از هم جدا میشن !عشق های افلاطونی که به طلاق منجر میشه:( در وهله اول برای خود شخص هم دردناکه چون خودش رو یه عاشق پیشه میدونه یا معشوقی که رها شده یا پس زده شده ولی اگه از زاویه انگلی یا زالویی به قضیه نگاه کنی قضیه کاملا متفاوته ، ناراحتی فقط به این خاطر است که خونی برای خوردن نیست.
تحقیقات و پژوهش های زیست شناسی من نشون میده که باید با زندگی کنار اومد ، منظورم از زندگی وضعیت هنجار یا ناهنجاری است که انسان تجربه می کنه ، فرقی هم نمیکنه وضعیت چی هست ، باید پذیرفتش چون ساختار به شکلی طراحی شده که موجود زنده نمیتونه سر جنگ باهاش داشته باشه و اگر هم داشته باشه کاری از دستش ساخته نیست ، چاره ای نداره جز اینکه از قواعد ساختار طبیعت پیروی کنه ، یک تکه چوب رو دریا به ساحل پس میده چون چوب از جنس آب نیست ، بنابراین زندگی و زیستن یعنی به هارمونی رسیدن بی جنگ و اعتراض با عناصری که از جنس اونی .
من به خودم میخندم چون خیلی خاص و مضحک و احمقانه دنبال داستان های شکسپیری در دنیای داروینی می گردم !ولی فکر کنم به اخر این ماجرا رسیدم .
مردم عادی برداشتی اخلاقی و نه علمی از شخصیت دارند. آنها شخصیت را همسنگ ارزش های اخلاقی، شهرت، و جایگاه اجتماعی- اقتصادی- سیاسی میدانند. یعنی ممکن است شما شخصیت خوب یا و بد داشته باشید. حال آن که متخصصان شخصیت را ارزش گذاری و داوری اخلاقی نمی کنند.
یه معنایی باید به زندگیت بدی ، سبک ت خ م ا ت ی ک ی زندگیتو باید عوض کنی ، مثلا به این فکر کنی که دنیا هنوز قشنگی های خودشو داره ، اره این دنیا هنوز قشنگی های خودشو داره ولی خب ، به ما چه؟ ولی خب اگه قرار باشه معیار "به ما چه" باشه باید اونور قضیه رو هم در نظر گرفت دنیا پر از زشتی و پلیدیه و در انتها باز باید گفت خب به ماچه؟ موضوع منم همینه موضوع زشتی و زیبایی نیست ، کامجویی و ناکامی نیست من فقط خسته ام و حوصله ام از دست این مسخره بازی ها به سر اومده همین میتونی اینو بفهمی و درک کنی ؟ شعورت این کشش رو داره که مطلب به این سادگی رو درک و هضم کنه؟
+ممنون از دوستانی که محبت داشتند و در کامنت ها پیگر احوالاتمون بودند ، صادقانه کسی که ندیده و نشناخته پیگر حالم بشه بدون اینکه ازم توقعی داشته باشه رو دوست دارم و ازتون تشکر می کنم ، این مدت درگیر درس و دانشگاه و اینجور کارها بودم بطوریکه دوستان خودمم ازم شاکی شدند از این همه غیبت و نبودن و عزلت گزینی
+ ح.هما ممنون از کامنتت ادرس نذاشتی که بیام وبلاگت ازت تشکر کنم به هر حال ممنون از لطفت
حوصله توضیح دادن ندارم ، کلا از بحث کردن و کلنجار رفتن فراری ام هر کی هر چی بگه میگم اره تو راست میگی حق با توئه فقط لطفا خفه شو بیخ گوشم وز وز نکن
ارزش ها چقدر عوض شده ! از این بدتر شعور چقدر بی ارزش شده !از همه این ها بدتر بی فکری بی عقلی چقدر مد شده!
در تاریخچه و مکاتب روانشناسی میگن که زندگی انسان ها زمانی معنا پیدا کرد که انسان شروع کرد به اندیشیدن و تفکر ، و یک موضوع جالبی که جای بحث داره اینجور روایت میشه که ادم ها وقتی حوصله یا قدرت فکر کردن ندارند و زحمت اندیشیدن به خودشون نمیدن وقتی یه موضوعی رو با عنوان نظریه نقل و قول میکنی براشون برای اینکه اون موضوع رو باطل تلقی کنند میگن که "این فقط یک نظریه است" در صورتی که پشت تمام نظریه ها یک اندیشه و تفکر است ما با رد کردن و بی اعتبار کردن یک نظریه بدون دلیل و مدرک و مشهود کافی در واقع داریم اندیشیدن رو نفی می کنیم و این نشونه بی فکری و نادانی خودمون نه بی معنا و پوچ بودن نظریه ها ، زمانی که داروین نظریه تکامل رو ارائه کرد نه فقط ادم های معمولی بلکه اندیشمندان رو علیه خودش حساس کرد بطوریکه این نظریه میتونست هم پایان زندگی حرفه ای و هم زندگی معمولیش باشه ،ولی همین نظریه باعث شد اسم داروین جهانی بشه ، داشته های امروز چه در علوم تجربی چه علوم فلسفی همه و همه حاصل همون نظریات و تجربیات است ، در مکاتبی مثل معرفت شناسی به دست اورد های ارسطو و افلاطون یا دکارت استناد میشه یا در روانشناسی به دست اوردهای پیازه ،فروید و ... رجوع میشه ،اگر انسان زحمت فکر کردن رو به خودش نمیداد ما الان توی غار زندگی می کردیم و برای لقمه غذا همدیگر رو میکشتیم هر چند که همین الان در این دنیای مدرن بازهم ادم ها برای یک لقمون نون همدیگه رو میکشن که این باز نتیجه همون بی فکری است .بی فکری اخلاقیات یک جامعه رو از بین میبره برای از بین بردن یک جامعه کافیه اخلاق اون جامعه رو شخم زد ، ظلم و ستم از همین بی اخلاقی خلق میشه و در همچین وضعیته که سنگ روی سنگ بند نمیشه و ادما از سرکول هم بالا میرن ،دنیای بد و بی رحمی شده .

هنگامی که آدم چیزی برای " بوسیدن " نداشته باشد سیگار ضروری میشود . . .
" زیگموند فروید "
امروز و فردا آزمون دارم امیدوارم بعدش بتونم مثل بچه ادم بخوابم
هیچی مضحک تر از این نیست که یه ادم خرافاتی و توهمی تز روشنفکری برداره یا احساس کنه متخصصی چیزی شده و شروع کنه با مجموعه نادانی ها ،نافهمی ها ،کج فهمی ها و بلاهتش تفسیر به رای کنه
یه چیزی داره منو از درون میخوره ، یه ناخوشی لاعلاج که مثل یه مرض تمام وجودم رو مثل یه ابر سیاه فرا گرفته بطوری که از خودم بیزارم و دوست دارم بی درنگ کلک خودمو بکنم بلکه راحت شم
یکی از بچه وبلاگ بهم میگه سلام دوستم ،:دی سلام دوستم ، این سلام دوستم با همه دوستی های دیگه فرق میکنه یه جوری میگه سلام دوستم انگار این دوستی از اعماق تمام عناصر وجودیش سرچشمه میگیره و یه ساختار نظام داری رو شکل میده و همه اون عناصر یک معنا رو تولید میکنه و جوری در من اثر میکنه که میتونم تمام این فرایند رو ببینم ، تو تنهایی خودم به خودم میگم سلام دوستم حس خوبی بهم دست میده .
راستی چقدر به کلمات دقت میکنید و در اون ها سفر می کنید؟
من از ادم ها دوری نمی کنم،رنجش نمی گیرم بلکه فقط بی تردید ، بی دریغ و بی مضایقه از بلاهت فاصله می گیرم همین
جامی می فرماید: "انیس کنج تنهایی کتاب است" از وقتی دانشگاه شروع شده بیشتر احساس تنهایی می کنم چون نمیرسم کتاب هایی که با سلیقه خودم جوره بخونم
اغلب تغییرات انسان در واقع توسعه عقاید ، باورها ، الگوها و ویژگی هایی است که در کودکی و نوجوانی آموخته یا به او تحمیل شده است و به نوعی شرطی شده است، بخش اعظم و قابل توجه ای از آن ویژگی ها عجیب از فرهنگ خانوادگی ، اجتماعی و جغرافیایی که کودک در ان رشد کرده تاثیر گرفته ، شخصیت هر انسانی بازتابی از گذشته اوست که یا آن را به همان شکل بسط و توسعه داده یا آن را ویران کرده و بر روی خرابه های آن دنیای نو و تازه ای ساخته . برعکس خیلی ها که باورند دارند گذشته درگذشته بر این باورم گذشته بسیار مهم است ،همانطور که دردها ، ترس ها ، تردیدها ،افسوس ها همه ریشه در گذشته دارد ، درمان نیز در گذشته است .
دلبری کردی و عشق آغاز شد . . .
چالش از کی بپرسم ؟
این چالش مثل رقابت های جام حذفی میمونه ، یک نفر اعلام حضور میکنه به عنوانی کسی که میخواد توی این چلنج شرکت کنه لازمه شرکت در چلنج به این صورت است که کسی که میخواد شرکت کنه باید یکی رو به عنوان رقیب خودش معرفی کنه از اونجایی که نمیخوام این چالش مثل ویروس کرونا عمل کنه سقف شرکت کننده ها رو 100 نفر در نظر میگیرم که به چند گروه تقسیم میشن که برنده های گروه ها با هم رقابت می کنند تا در نتیجه یک نفر برنده بشه .
چالش به چه صورت است؟ به این صورت که من یک متن ناقص از نوشته های وبلاگتون رو انتخاب می کنم و شما فقط 5 دقیقه فرصت دارید که اون رو کامل کنید،یا پرسشی از نوشته های خودتون انتخاب میشه که شما باید جواب صحیح رو بدین یا میتونه یک پرسش بخصوص از نوشته های وبلاگتون باشه،دو نفری که بازنده باشند دوباره باهم مسابقه میدن دو نفری هم که برنده میشن باز این قضیه تکرار میشه تا بالاخره یکیشون ببره ، کسی که میبره برای ادامه رقابت لازمه یک رقیب جدید برای خودش معرفی کنه تا به سقف مورد نظر برسه وقتی به سقف مورد نظر رسید با برنده گروه های دیگه رقابت میکنه که در نتیجه همه این چلنج ها یک نفر پیروز میدان میشه ، هدف برد و باخت نیست بلکه این فقط یه چالش جهش آشنایی با هم و سرگرمی است و البته معرفی وبلاگ ها برای اهالی بلاگفا.
+کسانی که وبلاگ ندارند یا کسی رو برای معرفی ندارند نمیتونند شرکت کنند یک صفحه جداگانه مخصوص این چالش درست میشه که میتونید از نزدیک این رقابت ها رو دنبال کنید.کسانی که برنده شدن شخص جدیدی تا سقف مورد نظر برای معرفی نداشته باشند از ادامه مسابقه محروم میشن و افراد جدیدی که شرکت می کنند جای اون ها رو میگیرن.کسانی که بیش از دو روز تاخیر داشته باشند از ادامه مسابقه محروم میشن .
اعلام حضور کنید ادرس وبلاگ خودتون و کسی رو که میخوایین باهاش مسابقه بدین رو برام کامنت کنید تا بازی رو شروع کنیم
هر رنجش بیانگر یک ضعف و شکنندگی خلقی بخصوص در ماست ، هر رنجش می تواند کاملا منحربفرد یک الگوی خاص و شکننده باشد که در ناخوداگاه ما موضع گرفته است تا سر فرصت تجربه ای دردناک رو برای ما تداعی و تکرار کند ، در واقع رنجش های ما ناشی از رفتار ادم هایی که باعث رنجش ما می شوند نیستند بلکه تداعی کننده اولین آسیب قبل از رشد و یادگیری ما در زمینه ای بخصوص هستند و اگر خنثی نشوند محکوم به تکرار آن درد هستیم .
گاهی وقتا شرایط مثل زمانیه که هوا طوفانی میشه ، فقط کافیه صبور بود تا طوفان تموم شه تا همه چیز به حالت طبیعی خودش برگرده
بازتابی از تجربه 34 سال زندگی صرفا برای خودم نه برای شما
در بدترین شرایط در بدترین اتفاقات باید به خودت یاداوری کنی واقعا هیچ چیز اهمیت نداره ولی تو باید تلاشتو بکنی حتی اگه نتیجه هیچ باشه گاهی وقتا هیچ خودش خیلی ارزش داره اون هیچ میتونه سکوی پرتابت باشه ، حرص و جوش نخور تو دقیقا جایی هستی که باید باشی و شرایطی رو تجربه می کنی که باید تجربه می کردی ، هر کسی توی رینگ خودش میجنگه ، هرکسی مسئول اعمال خودشه ، هر کسی باید بهای یه سر چیزا رو بده ، بعضی چیزای ارزان رو باید به قیمت گزاف بخری ، و بعضی چیزای گران رو به قیمت ارزانی باید تقدیم کنی،نه اینکه از روی آگاهی بلکه از روی خریت ، بعضی وقتا خریت هم نعمته ، وقتی نمیتونی قواعد رو تغییر بدی پس خفه شو و مطابق قواعد رفتار کن کسی که بهت میگه سلام ،کسی که به روت میخنده ،کسی که باهات موافق ،هم رای ، هم نظر ، هم عقیده و همدل و همراهه صرفا معناش این نیست مثل تو فکر می کنه یا میتونه بازتابی از تو باشه همین ادم میتونه طناب دار تو باشه و یک تجربه گران باشه،کسی که ادعا می کنه دوستت داره معناش این نیست که تو رو میفهمه ، کسی که ادعا می کنه عاشقته معناش این نیست که میتونه تو رو خوشبخت کنه این ادم حتی میتونه چاهی باشه که تو رو گرفتار کنه ،اونی که فکر می کنی دشمنه میتونه ناجی تو باشه ، دنبال جواب ها پیش بیگانه ها نباش ،بعضی وقتا جواب ها که دنبالشون میگردی از دهن و زبان خودت بیرون میاد (سالها دل طلب جام جم از ما می کرد انچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد) یه وقتایی تنهایی شاید همه عمر ، خودت رو برای برطرف کردن تنهایی به گند نکش ، هر رازی رو پیش هر خری فاش نکن ، سعی کن تا جایی که میتونی کمتر خریت کنی که بعدا به خودت زیاد بدهکار نباشی ، کمتر غر بزن ، کمتر گلایه کن ، سعی کن تسلیم واقعیت بشی و بپذیریش ، تو تافته جدا بافته نیستی ، منحصربفرد نیستی ، هیچکسی هم از تو بهتر نیست ، باطن خودتو با ظاهر کسی مقایسه نکن ، یادت نره همه یه روز می میرن و فقط یک زندگی لعنتی دارند ، پس لعنتی سعی کن تا جایی که میتونی از این زندگی کوفتی لذت ببری ، لذت بردن اونقدر اهمیت داره و حیات ادم بهش بستگی داره که بخشی از تاریخ و فلسفه یونان فقط به این قضیه پرداخته ، چیزی که خیلی اهمیت داره اینه که ذوب در هیچ کس و هیچ چیز نشی ، به همون اندازه ای که به دیگران پر و بال میدی به همون اندازه پر و بال خودتو میبندی و احترام بنفس رو درون خودت خفه می کنی ، احساس گناه به شکل نامحسوسی همیشه در تو هست ، اگه فکر میکنی احساس گناهی نداری معناش این نیست که این احساس رو نداری ، بعضی وقتا حالت خوب نیست ، ناراضی هستی ولی ممکنه دلیلیشو ندونی یا حتی اگه دلیلش برات مشخص باشه اون دلیل میتونه ریشه در احساس گناه داشته باشه ، اینکه حس میکنی خدایی در زندگی تو نیست و انگار فراموشت کرده معناش این نیست که واقعا نیست ، تو توانایی دیدن حضورش رو نداری ولی اون همواره و علیرغم اینکه تو کی هستی وچی هستی توی زندگیت نقش خداییش رو اجرا می کنه ، هیچ وقت تا کسی ازت کمک نخواسته دایه مهربان تر از مادر براش نشو ، دلت برای هر خری نسوزه و از هر یابویی دفاع نکن چون با این کار غیر مستقیم اعلام کردی تو هم یه یابویی ، زندگی سخته بنابراین باید تمرکزت روی گسترش آستانه تحمل باشه ، شخصیت ادم در چیزی که میتونه ادم رو از حالت منطقی خارج کنه تعریف میشه ، بنابراین انعطاف نقش مهمی در خردمندی و مهارت تو توی زندگی داشته باشه ، تو به همون اندازه رنج میکشی که از حالت منطقی خارج میشی ، زیاد احساساتی نشو ، خیلی از تصمیمات احمقانه رو احساسات میگیرن ، توی زندگی باید به یک هارمونی برسی ، افراط در هر چیزی حتی معنویات میتونه زندگیت رو به گند بکشه ، و همیشه یک یا چند جای زندگیت بلنگه و معنیش اینه که تعادل و تناسب نداشتی ، مثل غذا خوردن میمونه ، حیات ما به انرژی نیاز داره ولی با پرخوری بجز اضافه وزن و بیماری و مرگ زودرس چیزی رو برای خودمون رقم نمیزنیم ، به هارمونی رسیدن نقطه عطف زندگی خردمندانه و آگاهانه است ، وقتی تنهایی معناش این نیست که تو بی ارزشی تنهایی وقت خوبیه که به گنجیشک ها و درخت ها دقت کنی و زندگی رو از یه زاویه و دوربین دیگه ببینی ،توی تنهایت میتونی بری کوه و بهشون نگاه کنی میتونی بری لب جوی و جویبار و گذر آب نگاه کنی و باهاش همراه بشی ، با تنهایی میتونی یک خودتخریبی یا یکی خودشکوفایی رو برای خودت رقم بزنی همش به انتخاب و نگاه خودت بستگی داره ، برای کسی شعر نگو از کسی بت نساز فقط دوستشون داشته باش ، نزار دین کسی گردنت باشه ، کلا مدیون بودن به کسی برای ادمی دردسرسازه ، حتی وقتی کسی بلاعوض بودن کمک و خیرخواهیش رو تضمین میکنه اول شرایط رو بسنج بعد تصمیم بگیر قبول کنی یا نکنی ، هر چیزی یه بهایی داره حتی وقتی طرف مقابلت بلاعوض بودنش رو تضمین کنه ، خیلی وقتا به میخ نیاز داشتم بهم دادن ولی فرداش همون میخ رو توی سرم فرو کردن ، گاهی وقتا نیاز داری بی رحم باشی اینکه میگم بی رحم شاید نامتعارف بنظر برسه ولی بی رحمی گاهی نیازه ، هر کسی میتونه یه تعریفی از بی رحمی داشته باشه ، همیشه قبل از یک دوستت دارم یک خودارضایی نیازه و بعد از این فعل میتونی تصمیم عاقلانه تری بگیری، برای ارضا کردن روحت اون رو به مزایده نذار ، کسی که ارزش خودش رو با چیزایی برابر میکنه که در فاقد برچسب شعور هستند نمیتونه همراه ، همکار ، همسر یا دوست خوبی برای تو باشه البته اگه خودت بیشعور نباشی ، به همون اندازه ای رشد میکنی که منتظر کمک یا معجزه کسی نیستی ، و سطح توقعاتت رو به حداقل میرسونی ، هیچ چیز ارزشمند تر از استقلال داشتن نیست ، هر کسی به هر اندازه به تو کمک میکنه به همون نسبت بدهکارشی ، به همون نسبت تو ضعیف هستی و وابسته ، خیلی از پدر مادرا تکلیفشون با خودشونم روشن نیست چه برسه ما ، نمیدونند واسه چی زنده اند و یا نقششون چیه چه برسه ما ، به همین نسبت گناهکارن اما مسئول نیستند چون قرار نیست به هیچ نهادی بخاطر عدم مسئولیتشون پاسخگو باشند بنابراین سرمایه گذاری کردن روشون احمقانه است و به همون اندازه که دستت توی جیبشون باشه تو خرفت بار میایی ، اینقدر جدی نباش چون زندگی خودش یه شوخی مضحکه بنابراین تو بیشتر از این برای خودت و بقیه تلخش نکن ، مهم نیست تو چقدر تلاش میکنی چون تو زمانی به نتیجه میرسی که مطابق قواعد اون شرایط عمل کنی، بنابراین فکر اخر رو اول بکن و همه جوانب رو اندازه بگیر ، قبل از هر تصمیم و اقدام و عملی به پیامدهای اون خوب فکر کن که بعدش غر نزنی ، بجای غر زدن ببین چه کاری از دستت ساخته است اگه کاری از دستت ساخته نیست خفه شو و فکر کن ، مثل یک قربانی با خودت رفتار نکن ، شرایط سواستفاده رو برای دیگران مهیا نکن که بعدا احساس کنی بهت تجاوز شده چون هیچ کسی نمیتونه از تو سواستفاده کنی مگر اینکه شرایط رو براش مهیا کنی ، هیچ وقت خودت رو بخاطر ناتوانایی هات سرزنش نکن ، بخاطر بلاهایی که توی بچگی به سرت اومده غصه و تاسف نخور ، تو اون موقع کاری از دستت ساخته نبوده و کاملا بی دفاع بودی ، خوش باش از اینکه حداقل خودتو برای خودت داری ، بعضی وقتا نیاز داری به خودت محبت کنی و هیچ کسی نمیتونه اونجوری که بهش نیاز داری نوازشت کنه ، پول همیشه همه چیز نیست ولی داشتنش خیلی مهمه ، ما توی دنیای مادی زندگی میکنیم بنابراین حتی برای داشتن معنویات مادیات اهمیت زیادی دارند ، خیلی ها بخاطر نداشتن مادیات هست که معنویاتشون رو از دست میدن مثل دزدهایی که به صغیر و کبیر رحم نمی کنند ، اصول و عقاید و اعتقاداتت رو به کسی اعمال نکن و زیر بار تحمیل اعمالی که بهت میشه نرو ، برای پذیرش و قبول کردن هر چیزی اول تا اخر و حسابی باهاش با منطق بجنگ و به چالشش بکش بعد نتیجه فعل و انفعالت رو کنار هم قرار بده و در موردشون عاقلانه تصمیم بگیر ، زمان خیلی اهمیت داره ، درسته ما توی یه دنیای پوچ و بیهوده هستیم ولی نباید بذاری بیهوده بگذره چون هر چقدر بذاری بیهوده بگذره به همون نسبت آرامشت سلب میشه و رنجت مضاعف ، سعی کن از خودت تعریف کنی و خودتو بیشتر از اون چیزی که شایسته هستی تحویل بگیری ، احساساتت رو صادقانه ابراز کن حتی اگه بهت بخندن ، مراقب باش چه چیزی رو کجا و پیش چه کسی میگی بعضی وقتا لازمه حرف نزنی و خفه خون بگیری چون ضرورت داره در اون شریط کسی متوجه نشه تو چجور فکر میکنی ، کسی که یک بار عمدا بهت صدمه زده قابلیت اینو داره دوباره هم بهت صدمه بزنه و تکرار یک اشتباه و انتظار نتیجه متفاوت یعنی خریت محض ، برای هیچ چیز مشروع و نامشروعی دعا نکن ، اگه ادم معتقدی هستی از خدا چیزی نخواه جز راهنمایی ، خدا هیچ وقت هیچ چیز رو به تو نمیده چون قبلا همه چیز رو دنیا فراهم کرده و تو تا شایسته اش نباشی نمیتونی کسبش کنی چون غیر از این باشه عدالت اون زیر سوال میره ، بنابراین دعا برای چیزی که قبلا فراهم شده آب در هاون کوفتنه ، در واقع اسم اون درخواست دعا نیست بلکه خودفریبیه ، اینکه تو خیلی معتقدی و سعی میکنی دستورات دینی و معنوی رو اجرا کنی معناش این نیست که واقعا ادم خوبی هستی یا از بقیه کارت درست تره ، اگه بخاطر معتقد بودنت فخر بفروشی تو ادم خوبی نیستی تو فقط یه احمق پر افاده و پر از ادا و اصولی ، هر لحظه ممکنه هر اتفاقی بیفته ممکنه دچار سرطان یا ایدز یا هپاتیت بشی یا کرونا بگیری و بمیری ، خیلی مهمه که با شرایط به هارمونی برسی ، حتی وقتی که کور بشی و بینایی یا شنواییت رو از دست بدی یا تصادف کنی و قطع نخاع بشی ، زندگی در عین شوخی بودنش خیلی خیلی جدیه ، شوخی شوخی ما رو به گند میکشونه یا از بین میبره ، بعضی وقتا تمام احساس بدبختی با یه دوش ناپدید میشه ، بنابراین تاسف خوردن و غرق شدن نگاه کن ببین چه خاکی میتونی توی سرت بریزی ، اغلب اوقات راه حل هایی که بنظرت منسوخ شده و باطل بنظر میرسند دقیقا اصل و تنها راه حله بنابراین تا راهی رو آزمایش نکردی رو توی سطل آشغال نریز ، سعی کن زیاد بنویسی ولی کلمات رو حروم نکن .زندگی یه جایی تموم میشه خودت انتخاب کن کجا و چجوری تموم بشه .قاطع باش و همواره انعطاف داشته باش و بهاش رو پرداخت کن ، هر چیزی یه بهایی داره قاعده این دنیا همینه بهای تولدت رو با مرگت پرداخت میکنی بقیه امور هم به همین شکله هیچ چیز مفتکی نمیاد مگر اینکه بهاش رو بپردازی
تصور کن ادمی که نصف بیشتر عمرش رو توی زندان گذرونده ،یعنی از دوره نوجوانی تا بزرگسالیش یه پاش توی زندان بوده یه پاش توی دادگاه ، از زورگیری بگیر تا سرقت مسلحانه و درگیری های خونین جون سالم به در برده ، بعد از اینکه حبس اخریش که 15 سال بوده رو میگذرونه از زندان آزاد میشه مردی در آستانه 50 سالگی بعدش که میخواد زندگی شرافتمندانه ای داشته باشه یه روز تصادفی توسط ماشین لباس شویی عمرش خاتمه پیدا می کنه ، علت مرگ :برق گرفتگی توسط ماشین لباس شویی ، مرگ همینقدر غافلگیرانه است ، یعنی تا بخوای به خودت بیایی که زندگیه چیه مرگ بهت چنگ میزنه و از وسط زندگی تو رو جدا می کنه ، طوری که انگا هیچ وقت نبودی ، تازه بخواییم واقعا بفهمیم زندگیه چیه یا به قول حسین پناهی "ما چرا هستیم؟" طوری وارد دنیای مرگ میشی که اصلا خبر نداری که بودی و نمیدونی که دیگه نیستی یه بقول خیام :
امروز که با خودی، ندانستی هیچ،
فردا که ز خود رَوی چه خواهی دانست؟
کلمه بُزدل هم خوب کلمه ایه ها دقت کردین ، خیلی حال میده با خط نستعلیق بنویسش بعدش تقدیمش کنی به یسری افراد که سزاوارش هستند :دی
قبلا زیاد از دردهام می نوشتم یه دختر خانومی بود از روی حسن نیتش سعی داشت منو متوجه کنه همه درد دارند و تو هم میتونی مثل بقیه همواره با دردهات زندگی ملایم و شاد و پر هیجانی داشته باشی ، آدم فهمیده ای بود چون ناشیانه گفته ها و نوشته های انگیزیشی برام کامنت نمی کرد سعی می کرد با سوال من رو به خیال خودش متوجه ابعاد دیگه ای از زندگی کنه ، بنابراین یکی از اساسی ترین پرسش هایی که از داشت این بود که چی میتونه حالت رو مثل خیلی های دیگه خوب کنه و مثل اونا هیجان داشته باشی و خوشحال باشی اولش خوب فکر کردم دیدم واقعا چیزی شبیه یک انفجاز اتمی یا چیزی شبیه انقلاب کبیر فرانسه باید در درون من رخ بده بلکه معادلات درونی من رو بهم بزنه و باعث تغییر و تحولی در دنیای درون من بشه بنابراین همین رو بهش گفتم بعدش یه خورده موند و بهم گفت الان میفهمم بعضی ادم ها هستند که نباید سعی کنی حالشون رو خوب کنی چونکه اونا در همون حالت هم خوب ترین حالتی هست که می تونند داشته باشند و نباید سعی کرد با حرف های انگیزشی سعی در تغییر اون ها داشته باشی ، هیچ پذیریشی اندازه اون پذیرش من رو ذوق زده نکرده بود در باب نصیحت و ارشاد و نسخه هایی که دیگران برام تجویز می کردند.
میخوام بگم وقتی یکی از درد میگه یا در حال نالیدنه بجای اینکه سعی کنید حالش رو خوب کنید و به این نتیجه برسید که این ادم چیزی حالیش نیست و قبل از اینکه تصمیم بگیرید نقش پزشک نطلبیده یا معلم اخلاق براش باشید، سعی کنید با حال بدش کنار بیایید و بیشتر مته به خشاش نذارید ، مخصوصا زمانی که کسی ازتون نظر یا کمک نخواسته .