(رسالت قلم چیزی فراتر از کلمات است)

کار من از خوشحال بودن و غمگین بودن گذشته ، نمیدونم واقعا شاید من یک بُعد دیگه از حالات رو میبینم که هر کسی نمیتونه ببینه ولی واقعا من حتی وقتی میبینم یه عده شادن و خوشحال دلم براشون میسوزه ، کلا دلم برای موجودات میسوزه ، برای تنهاییشون برای اینکه هر چقدرم که دورشون شلوغ تر باشه تنهاترن ، هیچ کسی نمیتونه اون چیزی رو که تو در درونت حس میکنی رو به همون شکل حس کنه اون درد رو لمس کنه اون ناخوشی رو بفهمه دلم برای بی دفاعی و بی پناهی درون انسان جماعت می سوزه حتی وقتی دستش در دست معشوقه به قول خلیل جبران همیشه باید آخر کار رو دید نه اون دل خوشی موقتی و مصنوعی رو ، ما محکوم شدیم به زندگی به این مرگ تدریجی به این زیستن فرسایشی

+ سه شنبه ۱۴۰۳/۰۲/۰۴ ساعت 21:21 نویسنده : علی |