خلاء در پوچی
امروز از فرط افسردگی نمیتونستم چشام رو باز کنم و از رختخواب بلند شم و مثل همیشه به خودم گفتم لعنتی تو هیچ انگیزه ای نداری و مثل همیشه بدون انگیزه بلند شو ،مثل تمام روزهایی که بدون هیچ دلیلی بیدار میشی و یه لقمه صبحانه کوفت میکنی و به امور مسخره و روزمرگی ها میرسی ، با چشمان بسته خودم رو به شیر آب رسوندم و آب به صورتم زدم و لبه حوز نشستم و تمام کثافتی که یک عمرم تجربه کردم رو در ذهنم قرقره کردم ، یک لحظه چشمانم رو باز کردم که آفتاب فاکش رو با سرعت نور کرد تو چشام و مجبور شدم دوباره ببندم و به سلولم (اتاقم) برگردم ، کافئینم تموم شده بود و مجبور شدم دوباره از اتاقم خارج شم و برم سوپری که قهوه بگیرم ،یه پسر دایی دارم که آلمان زندگی می کنه و بشدت درگیر فلسفه است ، دیروز خواهزاده ام تماس تصویری گرفت و گفت دایی یه لحظه صبر کن میخوام مهرداد (پسردایی) رو هم بیارم روی خط ، تماس سه نفره مثل آشه شله قلمکار میمونه که اشپز جلوی کسی میذاره که گیاهخواره بنابراین نمیتونه بخوره یا کسی که گیاهخوار نیست که بازم نمیتونه بخوره ، تجربه مسخره ای بود ،بعدش هم خواهرزادم رفت پی کارش و من موندم و مهردا و مثل همیشه شروع کرد به پرسش هایی که برای من ریشه در اسکپتیسم ، نیهیلیسم ، آگنوستیسم و اگزیستانسیالیسم نه به اون معنا که بعضی هاشون ادعا دارن زندگی بی معناست مگر شخص به اون معنا بدهد چون اینها دو عبارت متناقض هستند و عبارت دوم عبارت اول رو نقض میکنه و بیشتر یه مغلطه است تا یک تز و تئوری ، بهم میگه کاری به اینا ندارم تو خودت شخصا نگاهت چیه؟
یک لحظه سکوت کردم و گفتم تمام چیزی که من تجربه کردم خلاء در پوچی بوده و بس که مثل چکش تمام عمر توی سرم کوبیده شده انتظار داری بگم چی؟بگم زندگی زیباست بیا زندگی رو بدزدیم و میان دو دیدار قسمت کنیم؟نه ،حتی عشق هیچ ضمانتی پشتش نیست و وابسته یک عهد قراردادی هست و هر روزی این احتمال براش وجود داره این عهد شکسته بشه و با بهونه ای خداحافظی کردم و تماس رو قطع کردم و به تنهاییم فکر می کردم که این روزا چقدر گسترده شده ، به اینکه دارم سازگاریم رو باهاش از دست میدم و برام داره کم کم غیرقابل تحمل میشه ؟ ولی به کجا میشه پناه برد؟به کی یا کجا؟ که یاد یکی از اشعار شفیعی کدکنی افتادم که می فرماید:
به کجا چنین شتابان؟
گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زین جا
هوس سفر نداری ز غبار این بیابان؟
همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم.
به کجا چنین شتابان؟
به هر آن کجا که باشد به جز این سرا، سرایم
سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی به شکوفهها، به باران برسان سلام ما را”