شبیه شعری غمگینم که شاعری سرخورده آن را سروده است!بوی گل،بوی بهار ،بوی اردیبهشت لعنتی ،بوی کثافت زندگی،عجب بیهوده تکراریست تکرار مکررات!
زندگی در جریان است همچون فاضلابی که در مرداب ریخته می شود ،مردم از سر و کول خیابان بالا می روند ،آسمانخراشی که آسمان ابری شهر را پوشانده و چراغ قرمزی که علامت ِ حرکت ممنوع است!
به ساعت نگاه می کنم ،به حرکت بی وقفه و بی دریغ عقربه ها !زمان چقدر شبیه زندگی است ،بی دریغ ،بی وقفه و بی خیال ،فقط می گذرد ولی تمام نمی شود من اما لبریزم از ثانیه ها از شکست ها ، پیروزی ها از کثافت شورانگیز و تلخ زندگی ،از این ماجرای مضحکِ تمام نشدنی و سرسام آور که آدم را جوری مریض می کند که از خودش بیخود می شود ،من روزی هزار بار چنگ به گلوی خودم میزنم و خودم را خفه میکنم،خودم را حلق آویز می کنم ،سرم را به دیوار می کوبم و ریه هایم را پر از کربن مونوکسید میکنم .
فقط خسته ام و حوصله از این همه مسخره بازی به سر امده ،آنچه برای تو زیبا ، شورانگیز آرمان و آرزو است برای من کثافتِ محض است ،آنچه که برای تو جدید ،نو و تازه است خنزر پنزر دیروز من است ،گاهی ادم قبل از اینکه بمیرد به انتها می رسد به ته خط ،همچون بیماری که از پزشک خود میخواهد ترتیب یک سکته قلبی را برایش تدارک بدهد .
پ.ن:محتوای این وبلاگ مناسب همه افراد نیست لطفا قبل از اینکه برای اینجانب نسخه علاج تجویز کنید همه جوانب را بسنجید که بعدها خاطر ما از شما و شما از ما مکدر نگردد .