تبليغاتX
پارادوکس
 پارادوکس یه مانع
از دروغ متنفرم... برای همین هم این آخرین دروغی بود که گفتم!!!

یکی میگفت زندگی یک دروغ خیلی بزرگ است ... راست میگفت چون خودش هم داشت دروغ میگفت.

یک سکه...

طرف اول نوشته: حرف اونور سکه دروغ است.

" " دوم "   "  :  "    "    "    "   "  راست "  " .

اگه به عمق پارادوکس پی بردید گول نخورید و یادتون باشه حرف یک طرف سکه زود تر از اون یکی طرف نوشته شده....

   

|+| نوشته شده توسط رها و علی و بهنام در جمعه یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 16:52  
 دیونه
دیوانگی را درمان نیست...

کار به آن جا رسید که عمویم نصیحتم می کند

مادر بزرگم می گوید: تو چرا اینجوری شدی؟مگه نمی خوای این ترم هم شاگرد اول دانشگاه بشی؟

مادرم اما با نگرانی و سکوت حرف می زند...

و من نمی دانم چگونه بگویم : دیوانگی را درمان نیست....

|+| نوشته شده توسط رها و علی و بهنام در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385 و ساعت 15:37  
 من چرا...
یه دنیا مقاله

یه دنیا نماز نخونده

و یک روح بی انرژی که چشماش داره میره

اما باید بنویسه...

|+| نوشته شده توسط رها و علی و بهنام در شنبه بیست و ششم فروردین 1385 و ساعت 1:53  
 منم هستم!!!
سلام....

از امروز من هم به نویسندگان این وبلاگ اضافه شدم. در شرح عقایدم شعر زیر رو انتخاب کردم:

سه ره پیداست

نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر

حدیثی که ش نمی خوانی بر آن دیگر

نخستین ٫ راه نوش و راحت و شادی

به ننگ آغشته اما رو به شهر و باغ و آبادی

دو دیگر راه نیمش ننگ نیمش نام

اگر سر بر کنی غوغا و گر در دم کشی آرام

سه دیگر راه بی برگشت ٫ بی فرجام

من اینجا بس دلم تنگ است

و هر سازی که میبینم بد آهنگ است

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی برگشت بگذاریم

ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است... 

|+| نوشته شده توسط رها و علی و بهنام در جمعه هجدهم فروردین 1385 و ساعت 14:41  
 عجب صبری بهنام دارد!
اوهوماین اولین پستمه!!...الان بهنام کلی ذوق میکنه اینا بخونه...فقط به خاطره تو !

من الان خیلی وقته میخوام تصمیم بگیرم که دختر خوبی بشم و کمتر بیام نت شلخته بازی وبشینم درسمو بخونم....ولی هنوز به این توفیق دست نیافتم که بشینم واین تصمیم را بگیرم...تا بگیرمش یه چند وتی طول میکشه..وتا عملیش کنم بازم طول میکشه...ودیگه هیچی...فایده نداره درس بخونم!

نینیدونم شی بینیویسم!دارم قاط میزنم!...سعی میکنم خیلی زود بآپم...یه آپ باحال!

 

|+| نوشته شده توسط رها و علی و بهنام در دوشنبه چهاردهم فروردین 1385 و ساعت 13:4  
 بهانه هایی از جنس رها
هی میگم بلند شو بیا اینجا بنویس . هی میگه امشب حال ندارم. فرداشم مریض میشه. امشبم که خدا رو شکر میگه مغزم هنگ کرده. آخه تو مگه مغزم داری.؟؟؟؟؟؟؟؟

 

بهنام.

|+| نوشته شده توسط رها و علی و بهنام در دوشنبه چهاردهم فروردین 1385 و ساعت 1:5  
 معرفی 2 نابغه قرن
رها دختریست با کمی عقب ماندگی ذهنی  که باعث پیشرفت او در زندگی شده. او از سفسته دوری میجوید اما هر چه خود را به در و دیوار میکوبد باز بدون اینکه بفهمد سفسته میکند .!!! ( او کلا نمی فهمد) . مدام در حال خوردن است . به طرزی فجیع که حتا من کم آورده ام...

 

بهنام پسری در به در است . اندیشه های فلسفی اش در فلافلی های میدان بهارستان شکل گرفته.کمی مفلص و البته بی عرضه است . و همین امروز کلی پول بی زبون رو به ... داده است. او  انقدر احمق است که فرق بین پشکل بچه را از گوشت کوبیده نمیداند . وی همچنین عقیده دارد که یک باکتری بیش نیست و اجدادش میمون بودند که از لا به لای شاخه ها میپریدند...

 

این توضیحاتی بود در باب مدیران این بلاگ !!!

|+| نوشته شده توسط رها و علی و بهنام در دوشنبه هفتم فروردین 1385 و ساعت 3:44  
 اولین پست پارادوکسی

چاله هایی عمیق

و سرگیجه مطلق

این پارادوکس زندگی است

|+| نوشته شده توسط رها و علی و بهنام در دوشنبه هفتم فروردین 1385 و ساعت 3:16